![]() |
![]() |
|
| ^اتاق زیر شیروانی^ ÂTTÎÇ ^ |
|
امشب همه چی یه جوریه * * *به کجا چنین شتابان - به ياد اکبر محمدی اینم ادامه ی غزلی از حافظ که یکی از دوستان برای من نوشته بود : چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدایا داد من بستان ازو ای شحنه ی مجلس که می با دیگری خوردست و با من سر گران دارد
زسرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امّید آن داری که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی کس ندانست که در گردش ایام چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 3:0 AM توسط میلاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
I SHUT MY EYES IN ORDER TO
....SEE چشمهایم را به منظور دیدن میبندم و این خمیازه ی عمیق نشانه ی اعتراض من به زندگی است تصویر عکس یه قلب مونده اما رو دلم... عشق من خنده ی تو.... من هنوز می ترسم مبادا با زبانی سخن بگویم که میان آدم ها رایج نیست من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم چون آنجا آزادی دست ها محدود است و من دلم میخواهد دست هایم را بی شرمندگی بالا ببرم : -آقا اجازه ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم اما هنوز از چشم های شما می ترسیم ! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!از جايم بلند شدم، پنجره را باز كردم و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست! شنيدم كه كلاغ ديوارنشين حياط چه صداي قشنگي دارد! فهميدم كه بيهوده به جنون مجنون مي خنديدم ! فهيدم كه عشق، آسمان روشني دارد!رو به روي عكس سياه و سفيد تو ايستادم دستهاي مرا به وسعت « دوستت مي دارم! » باز كردی،و جهان را در آغوش گرفتم!؟ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ گذشته: اگر به اتاق من آمدی شمعی با خود بیاور اینجا از دلتنگی تاریک است وگرنه آهسته بیا و خلوت کبوتری ام را به هم نزن! بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ ميزنند و گنجشکها جدي جدي ميميرند. آدما شوخي شوخي زخم مي زنند و قلبها جدي جدي ميشکنند و تو شوخي شوخي لبخند ميزني و من جدي جدي عاشق ميشم . خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من.... ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت! خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم؟ به دريا شکوه بردم از شب به هر موجي که مي گفتم غم خويش سري مي زد به سنگ و باز مي گشت. اما درد زمان پیش از پیش با حرکت عقربه ها مرا تکان داد . از نهان خسته ام صدایی بلند می شود که فقط خود خدا می شنود; چون اوست که تنهاست و تنهایی را درک می کند و باران امد و بارید در انتهای دل تنهای بی کران من چرا که می شد فهمید اما سکوت کرد . باید صبر کرد تا زمان تو را صدا بزند . باید صبر کرد تا اسمان تو را بفهمد . باید صبر بیاموزی. باید ... باید ... باید ... باید بمیری تا زنده شوی . ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ میلاد از 021 |
| پیوندهای روزانه |
|
فروغ فرخزاد صادق هدایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|